رازهای ِ عمیق ِ بین ِ من و تو
زیباترین اسارت ِزندگی ِ من: تو 
قالب وبلاگ
[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٥ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

پسرک ِ‌ زندگی ِ‌ من رفته سفر،‌دیروز حرکت کرد و سفرش حدوداً‌ 40 روز طول میکشه

قبل رفتنش نشد که همدیگرو ببینیم و من الان به شدت حال روحیم خرابه...

بسی دلتنگم و دوایی نداره دردم

از دیروز حالت هام خیلی تغییر کرده و فقط کافیه یکی بهم حرفی بزنه یه جور ِ‌ دیگه برداشت می کنمو فوری اشک تو چشام جمع میشه...

یجورایی همه رو مقصر دلتنگی ها و آشفتگی ها و کلافگی های خودم میدونم

دیشب داشتم براش پیام می نوشتم و دیر بهش می رسید زنگ زدم جواب نداد دیدم نوشت "تو مسیر نمیتونم جواب بدم و بادنجون بم آفت نداره خواهش می کنم اینقد نگران نباش اجازه بده به هدف سفرم فکر کنم" که من بیش از اندازه عصبی شدم و براش نوشتم من اگه دیگه برات پیام فرستادمو و حالتو پرسیدم و زنگ زدم  احمقم.... اگه دیگه من پیام فرستادم و زنگ زدم تو حق نداری جواب بدی ...بزار تو حماقت خودم بمیرم

بعدم گرفتم خوابیدم...

یه ساعت بعد بیدار شدم دیدم تازه پیامم براش ارسال شده و اونم نوشته "ببخش"(تو مسیر که بوده اینترنت ضعیف بوده و پیامم براش دیر رفته)

شما بودید چیکار میکردید؟؟؟؟؟؟؟

 دلتنگی ِ‌ شدیدی دارم و نمیتونم بهش زنگ بزنم چون نمیخوام،قول داده بود تو طول سفرش منو از خودش بیخبر نزاره که دیشب اینطوری شد،‌خدا کنه حداقل خودش تماس بگیره که نمیدونم حتی اونموقع هم شاید جواب ندم دیگه

خیلی وضعیت زندگیم بهم ریخته و همه چیز و همه کس بهم فشار میارن

تنها کسی که میتونه درکم کنه جانان ه که اونم اینطوری شده وگرنه شاید اگه باهاش حرف میزدم میتونست یکم آرومم کنه...

یا امام رضا کمکمون کن(نکته داشت که فقط به خودمون دوتا ربط داره)

پی نوشت:

1.از صبح میخاستم بنویسم ولی حوصله نداشتمو اینکه تصمیم داشتم خیلی حرفارو تو این پست بنویسم ولی دیگه حوصله ندارم و نمیدونم چطوری جمله بندی کنم در این حد حالم خرابه و به شدت نیاز مند دعای دوستان هستم

2.از صبح 40 بار تلگرام رو چک کردم ببینم کی آنلاینه کی نیست یه بارم از دستم در رفت یه پیام متنی براش فرستادم ولی خب در پی حرف من جواب نداد دیگه...

3.امروز از عصر که برم خونه تا آخر شب و یا شاید تا فردا صبح که دوباره بیام سرکار تنهام،‌شاید فکرای ناجور به سرم بزنه(خلاصه حلالم کنید...)

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٤ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

خداوندا،
تو میدانی ، که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٤ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

ﺧﺪﺍﻱ ﻣﻦ ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ...ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺷﮑﺴﺖ، ﺍﺯ

ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ...ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺷﮑﺴﺖ ﻧﺨﻮﺭﻡ...ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ

ﻫﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ« ﻗﺎﺿﻲ ﺍﻟﺤﺎﺟﺎﺕ » ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻢ.

خدای خوب من...!

ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻟﻢ ﺍﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ ﺑﺨﻮﺍﻥ ...!

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٤ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

خدایا من یه سوال دارم

مگه دوسداشتن گناهه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی من دارم تاوان عاشق شدنمو میدم؟؟؟؟؟؟؟

مگه میشه تو اشکای ِ‌ بی پایان منو نبینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢۱ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

دوستم زنگ زده که کارایی که برا نمایشگاه فردا آماده کردی رو همراهت آوردی؟؟میگم نه میگه پس چیکار میکنی؟

واقعا جوابی نداشتم براش

با کمال خونسردی تو دلم میگم به دَرَک که کارایی که انقد براشون زحمت کشیدم به نمایشگاه نمیرسن

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢۱ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

خدا جون فقط ازت میخوام که نجاتم بدی

بسه دیگه تو رو خدا بسه دیگه

دیگه نمیتونم

 

بعدا:

چون میدونستم امروز کار ِ‌ خاصی ندارم بافتنی آوردم که ببافم الان رفتم سرش دیدم کتابشو نیوردم

خیلی حال ِ‌ روحیم خرابه

حواس پرتی گرفتم در حد ِ‌ .......

نمیدونم باید چیکار کنم

 

خدا جون من در برابر تو و تقدیراتت خیلی ضعیفم کمکم کن

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢۱ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

جانان چرا وقتی وسط ِ‌ روز که دستم بنده اس میدی من جواب میدم ولی وقتی من یه چیزی ازت میپرسم که جوابش یه کلمه میشه تو جواب نمیدی و بهونه ی ِ‌ سرکار بودن میاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چراااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱٩ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

تقریبا 2 ساعتی میشه یه صفحه ی ِ‌ جدید باز کرده بودم و ی جمله هم نوشته بودم و داشتم به اینکه فکر میکردم که چطور ادامشو بنویسم آخه آقامون خیلی حساسه و همش ایراد میگیره که چرا اینو نوشتی و چرا اینطوری نوشتی!!!!!!!!!

راستش دوسنداره زیاد از خاطراتمون اینجا بنویسم

حالا شاید رمزی بنویسم که برا خودمون ثبت بشه که حتما اینکارو میکنم مثل وب قبلی مون که فقط رمزشو خودمون داشتیم و خیلی راحت می نوشتم

ولی بعضی وقتا دوسدارم خاطراتمون رو تو بوق و کُرنا(نمیدونم درست نوشتم یا نه!!)کنم و همه بدونن که ما هم عاشقانه داریم ولی خب اجازه ی ِ‌ ما هم دست ِ‌ آقامونه!نیشخند

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱٥ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

البته که خوشحالم بخاطر اتفاقای دیشب

دوستت دارم جانان ‌ِ عزیزم

همه جوره درکت میکنم فقط تو در کنارم باش،‌نزدیکم

 

ممنونم که هستی

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱٤ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

حرف برا گفتن زیاد دارم

حتی اگه بخوام از روزمرگی هام بنویسم خیلی خیلی زیاد حرف هست

شاید از این بعد روزانه و کوتاه بنویسم و عکسی باشه پستها

الان دقیقا نمیدونم باید چی بنویسم و از کجا تعریف کنم

روزهای پر از دغدغه ای دارم ،‌دغدغه هایی که شاید برا دیگران خیلی مسخره باشه

یجورایی سرگردونم

پوچم

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱٤ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

این هفته اصلا زندگی نکردم

از اول هفته نمیدونم چرا یهویی تصمیم گرفتم تا وقتی جانان سراغی از من نگرفته منم ازش سراغ نگیرم...

 

بفرمایید ادامه


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/۱۱/۸ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

گاهی فقط

یک نفر تو را می فهمد

گاهی همان یک نفر هم می رود...

[ ۱۳٩٤/۱۱/٤ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از روزگار باید درس گرفت به امید خوشبختی
امکانات وب