رازهای ِ عمیق ِ بین ِ من و تو
زیباترین اسارت ِزندگی ِ من: تو 
قالب وبلاگ

اگه قرار به نوشتن باشه باید حرف برای زدن باشه که این روزا واقعا نیست!!

ترجیح میدم یه مدت سکوت کنم

دیگه حتی توان نوشتن تو دفترمم ندارم، حتی نوشتن اون کتابی که دست گرفته بودم رو ....

بیشتر می خونم و فکر میکنم

مسائلی هست که توان نوشتن، حرف زدن و یا هر کار ِ دیگه ای رو ازم گرفته

دعام کنید

[ ۱۳٩٤/۸/٢٥ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

همیشه جانان از گریه هام عصبانی میشد

خیلی هم عصبانی میشد و میگفت که سردرد میگیره

ولی دیشب خیلی بهم سخت گذشت

تا صبح چشم رو هم نزاشتم و گریه کردم ، گریه که چه عرض کنم زار زدم

و از خدا خواستم که حفظش کنه از شر ِ شیطون

از خدا خواستم موقعیت خوبی براش پیش بیاره

سردردم شدید شد (چندروزه سینوس هام عفونت کرده ینی حس میکنم علائم سینوزیت رو دارم چون سردرد های خیلی شدیدی میگیرم و علائمش مثل همون وقتاییه که سینوزیت میگیرم)

خلاصه از گریه ی زیادی سردردم شدیییییییییییید شد جوری سرمو میکوبوندم به زمین

وسط این همه سردرد یه لحظه یادم افتاد به پیام ِ خاصی که جانان فرستاد و حالم خیلی خیلی بدتر شد

و فکر کردن به متن پیام باعث شد هم اشکام زیادتر بشن و هم سردرد دیوانه کننده ای که داشتم

تا ساعت 4 این وضعیتم بودتا دیگه با هزار دنگ و فنگ رفتم رو تخت و داشتم چشمامو میبستم (با روسری که بهتر خوابم ببره) دیدیم چراغ گوشیم روشن شد باز کردم دیدم جانان حدود ساعت 3 پیام داده "خابی؟" پیش خودم گفتم براچی پیام داده ؟ ینی از اونموقع نخابیده بوده؟گوشیو گذاشتم رو میز و خوابیدم ولی باز برداشتم و نوشتم"تازه پیامتو دیدم چیزی شده ؟ تو نخابیدی؟" ولی دیگه جواب نداد خب حتما خاب بوده

دیگه بعدشم باز فکر اینکه چکار داشته اجازه نداد بخابم

الانم با دو تا چشم قورباغه ای در خدمت دوستان هستم

 منتظرم جواب بده ولی خودمم میدونم انتظار بی جاییه

 

بعداًنوشت:

خودش پیام داد، و نتیجه گرفتم اونقدرهاهم که فکر میکنم براش بی ارزش نیستم

[ ۱۳٩٤/۸/۱٤ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

قول داده بودم عکس نی نی کوچولو رو بزارم این (حذف شد)عه ببخشید اشتباه شد این نی نی بزرگه بود که وسایل نی نی کوچولو رو صاحب شده الانم خوابیده تو کرییرش

این(حذف شد) نی نی کوچولوئه... قیافش مثل عروسکهچشمک

خب از نی نی ها بگذریم

دیروز عصر که داشتم می رفتم خونه اینو(حذف شد) خریدم بعد که رسیدم خونه هیچ کسی نبود منم تصمیم گرفتم خودم همشو بخورم (البته من اصلا اهل این چیزا نیستم و کلا با شیرینی جات میونه ی خوبی ندارم) خلاصه دو تاشو که خوردم حالم بد شد و درشو گذاشتم و پرتش کردم زیر تخت...

بعدشم یادم رفت برم سراغشون ...فکر کنم دیگه الان مورچه ها برا خودشون جشن گرفتن... خخخخخخ

 

[ ۱۳٩٤/۸/۱٢ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

 

 

به احتمال زیاد یه سفر خوب در پیش دارم

اگه قطعی شد میام میگم کی و کجا و با کی!!!!!!!!

دوستان برام دعا کنیدچشمک

[ ۱۳٩٤/۸/۱٠ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

عرضم به حضورتون بنده دیروز (ساعت 3 و 45 دقیقه بامداد یکشنبه 94/8/3) برای هشتمین بار مزه ی خاله شدن را چشیدم....نیشخند

حالا وروجک ها دوتا شدن

راستی یک روز و یک شب کامل مادر وروجک بزرگه که الان با خواهرش یک سال و یک ماه و 20روز تفاوت سنی داره بودم

وقتی مامان ِ خودشو دید نرفت بغلش و گریه کرد و هر کی بهش می گفت مامانت کو؟ فوری به من نگا میکردچشمک

دیگه اینکه فعلا عکسی در دست ندارم از نی نی کوچولو

بعدا که گرفتم براتون آپ می کنم

همچنان محتاج دعای دوستان گلم هستم

[ ۱۳٩٤/۸/٤ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از روزگار باید درس گرفت به امید خوشبختی
امکانات وب