رازهای ِ عمیق ِ بین ِ من و تو
زیباترین اسارت ِزندگی ِ من: تو 
قالب وبلاگ

-با بغض و اشک و آه گفتم قول بده به بدنت آسیب نزنی،

+گفت:تو قول بده گریه نکنی منم قول میدم به بدنم آسیب نزنم

-باهمون حال گفتم قول بده مواظب خودت باشی

+گفت توام مواظب خودت باش

 

الان نیس ببینه چه حالی دارم،‌نیس ببینه چی بر سرم اومده، از شدت تب لبم تبخال زده و خوب نمیشه چون هر شب خوابهای پریشان میبینم ، یه شب از شدت فشار عصبی و خوابی که داشتم میدیدم از تخت افتادن و سرم بدجور خورد رو زمین

روزا گیج و منگم

سرِکار فشار های عصبی زیادی رو تحمل میکنم و همکارم مدام در حال ایجاد جو برعلیه منه

 

حال ِ‌ خرابتر از حال ِ‌ من وجود داره؟؟؟

[ ۱۳٩٥/٧/٢٧ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

oqf1_dsc_0263.jpg

-گفت اگه مراقبش باشی 20سال30 سال 40 سال گُله

+گفتم یعنی باید 20 سال 30 سال 40 سال تحمل کنم؟

-چیو؟

+نداشتنتو

-این حرفو نزن من خودم حالم خرابه .......

[ ۱۳٩٥/٧/٢٦ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

عکس جانان شده پس زمینه گوشیم،‌شبا تا چند ساعت خیره میشم تو چشماش و باهاش حرف میزنم همون حرفایی که روزگار اجازه نداد هیچوقت به خودش بگم،

می گفت انتظار ندارم فراموشم کنی و کسی رو جایگزینم کنی ولی به منم فکر نکن

آخه مگه میشه آدم به زندگیش فکر نکنه؟

مگه آدم بدون امید زنده می مونه؟

همچنان در برابر نامزد شدن مقاومت می کنم،‌خیلی سخته ولی تمام تلاشمو میکنم،

فقط بعضی وقتا یاد آخرین راهکار میفتم که روز اخر نتونستم بهش بگم و موند تو دلم،‌کاش کمتر گریه کرده بودم و گفته بودم،‌

دست از تلاش بر نمیدارم تا جون دارم تمام تلاشمو میکنم برا بدست آوردنش، به راحتی و تو یه لحظه عاشقش نشدم که بخوام به راحتی از دستش بدم و اجازه بدم برا یکی دیگه بشه،‌

امروز و امشب بی قراریشو احساس میکردم میدونم برا اونم سخته ،‌خودش گفت یه هفته ارتباطمون قطع ببین میتونی یانه،‌امروز چندین بار رفتم سرگوشیم که بهش زنگ بزنم و بگم نتونستم کم آوردم ،‌

یه حسی بهم میگفت اون طرف خطم همین حال رو داره و همین مسئله باعث شد روز و شب سختی رو بگذرونم

[ ۱۳٩٥/٧/٢۳ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

این روزها فشار های زیادی رو تحمل میکنم

سرکار یجور

تو خونه یجور

خودمم که برا خودم هزار تا درد دارم

بدنم خیلی ضعیف شده

امروز یه دفعه شروع به لرزیدن کردم سردم نبودا

حالم خیلی بده خیلی زیاد

 

+پدر و مادرم هر حرفی بزنن حق دارن ولی حرفای دیگرانو نمیتونم تحمل کنم

+خواب های زیادی میبینم که همشون ربط پیدا میکنن به جانان و حالمو خرابتر میکنن و منو تو تصمیم گیری مردد

[ ۱۳٩٥/٧/٢٠ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

نشستم برا قطره طلا هشت کتاب میخونم و اشک میریزم

 +براش پیرهن درست کردم

 

 bttr_dsc_0259.jpg

[ ۱۳٩٥/٧/۱٧ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

این عزیزِ دل آخرین یادگاری و هدیه جانان به منه که وصف حال و طریقه ی خریدنشو تو خاطرات نوشتم

اسمشو گذاشتم قطره طلا

kkv8_img_20161003_225744.jpg

[ ۱۳٩٥/٧/۱٧ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٥/٧/۱٧ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

راستش حالم خیلی خرابه

خیلی دوسدارم بتونم خاطرات 5شنبه (روز وداع) و حتی روزهای بعد (که چه ها کشیدم) رو براتون بنویسم

ولی خیلی خیلی فشار عصبی دارم

انقد که همش سرگیجه دارم و به زور خودمو حفظ میکنم

فقط توکلم به خداست که برام یکاری بکنه

 

میدونم هیچ کس مشتاق نیس خاطرات منو بخونه ولی برا خودم خیلی عزیزن و برام مهمه که اینجا ثبت بشن،البته حدود ده صفحه تو دفترخاطراتم نوشتم؛ده صفحه فقط خاطرات روز وداع،‌چون ثانیه به ثانیه و لحظه به لحظش برام عزیزه و دوسدارم تا ابد داشته باشمشون-

خیلی برام دعا کنید

امروز دقیقا یک هفتس که حتی یه لحظه بغضم تموم نشده و اشک چشمم بند نیومده

خیلی سخته

اینبار خیلی سخته

کاش یکی کنارم بود که درکم میکرد

[ ۱۳٩٥/٧/۱٥ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

از رنگ خاکستری متنفرم

 

+ قصه ی 5 شنبه خیلی مفصله دارم آروم آروم و با درد  و اشک مینویسم تموم که شد آپ میکنم

 

+برام دعا کنید لطفا

[ ۱۳٩٥/٧/۱۱ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

نمیدونم چطوری شرو کنم

یه راست میرم سر اصل ماجرا:

رابطه ای که تا دیروز صبح بعد از 5سال، مقدمات وصالش فراهم شده بود دیروز عصر قرار شد که دیگه برا همیشه تموم بشه- جانان یه سری شرط برا من گذاشت که هر کس دیگه ای هم جا من بود قبول نمیکرد- دیگه تصمیم بر این شد که فعلا رابطه تموم بشه-

ولی تو مکالمات دیروزمون خیلی چیزا دستگیرم شد؛ از جمله اینکهاگه قبلا شک داشتم که دوستم داره یا نه(!) شکم به یقین تبدیل شد که واقعا دوستم داره

و یسری اطلاعات درمورد اطرافیانم(دوستام) که نصفه و نیمه می دونستم کامل شد.

من خیلی ها رو تو خراب شدن زندگیم مقصر میدونم از اون دوستی که رابطمون از دوستی خیلی فراتر بود و خیلییییی زیاد ادعای نزدیکی میکرد ولی وقتی تو یه برهه از زندگیم دچار یه سری مشکلات شدم و تو دو راهی قرار گرفتم خیلی تمیز کشید کنار

یا خیلی کسای دیگه که اعتمادخودم بهشون باعث شد خیلی اتفاقات بیفته

معذورم از ذکر خیلی حرفا

از دیروز بعدازظهر یه بغض عجیبی تو گلومه و جلو نفس کشیدنموگرفته و هر لحظه منتظرم که نفسم بالا نیاد و ....

جانان داشت از آینده می گفت بهش گفتم هیچ معلوم نیس این تن رنجور من این همه رنج رو تا کی بتونه طاقت بیاره

جانان یه مدت وقت خواست که به حال روحیش رسیدگی کنه و بهم گفت هرگز منتظرش نباشم

این مسئله یکم گیجم میکنه که اگه قراره وضعیت زندگیش خوب بشه پس چرا من منتظرش نمونم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

یه پیشنهادی هم راجع به زندگیم داد که اصلا قابل اجرا نیس و هیچ وقت نمی تونم همچین کاری بکنم یعنی تو خانواده ما همچین چیزی وجود نداشته و ندارد.

میخواست همون دیروز خداحافظی کنه که من گفتم بزار فردا حرف بزنیم

و دیشب ازش خواستم برا بار آخر ببینمش و بهش گفتم بخاطر تو دارم خودمو سیاه بخت میکنم پس بزار یه بار دیگه بتونم ببینمت که قبول کرد و اگه امروز خدا بخواد همدیگرو میبینیم ولی تا حالا هیچی مشخص نیست...

یه راهی به نظرم رسیده که فکر میکنم دیگه آخرین راهه

میخوام تمام تلاشمو بکنم که بعدا اگه نشد خودمو سرزنش نکنم که عه میشه اینکارم بکنم چرا اونموقع به ذهنم نرسید

تمام این نوشته هارو دارم با اشک می نویسم

تصمیم گرفتم که یه مدت ارتباطاتمو قطع کنم و گوشیامو خاموش کنم

اینجا شاید بنویسم و این شاید که میگم بخاطر اینه که اگه شرایط اجازه بده می نویسم

به خوواهرمم گفتم این دوماه محرم و صفر مراعات حالمو بکنید و حرفی از ازدواج نزنید در واقع وقت گرفتم ازشون

جانان گفت اگه ما قسمت هم باشیم خدا دوباره سر راه هم قرارمون میده

دوستان ازتون خواهش میکنم دعا کنید برام

تو فکر اینم که یه راهی پیدا کنم برا فراموشی  یعنی که پاک کردن اون قسمت ازحافظه ام که مهم ترین خاطرات زندگیم توشه نمیدونم چقدر عملی میشه ولی واقعا همچین تصمیمی گرفتم

 

پشیمون شدم از پاک کردن خاطرات ،‌خیلی دوستشون دارم:(

[ ۱۳٩٥/٧/۸ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

داستانی رو با عنوان پستچی خوندم که خودم خیلی دوستش داشتم برا همین سعی میکنم هر روز قسمتی از اون رو بنویسم

امیدوارم مورد استقبال واقع بشه

 

دیگه ادامه نمیدم


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٥/٧/٥ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

آبجیم تا فردا بهم وقت داده تکلیفو یسره کنم

بنظرتون چه اقدامی میتونم تا فردا انجام بدم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

زود بگید

[ ۱۳٩٥/٧/٥ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

شهریور عاشق انار بود،
اما هیچوقت حرف دلش را به انار نزد...
آخر انار شاهزاده ی باغ بود
تاج انار کجا و شهریور کجا!
انار اما فهمیده بود
میخواست بگوید او هم عاشق شهریور است،
امّا هر بار تا می رسید فرصت شهریور تمام میشد...
نه شهریور به انار میرسید
و نه انار میتوانست شهریور را ببیند؛
دانه های دلش خون شد و تَرَک برداشت
سالهاست انار سرخ است،
سرخ از داغی و تندی عشق...
و
قرن هاست شهریور بوی پاییز میدهد

[ ۱۳٩٥/٧/٥ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

بالاخره منو از تحریم درآوردی؟؟؟؟؟؟؟؟

قدمت سر ِ‌ چشم

[ ۱۳٩٥/٧/۳ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

دیشب یه خواستگار قرار بود بیاد که به لطف خاله بابام که دیروز فوت کرد نیومدن

ولی امشب قراره یکی دیگه بیاد

به خانواده که میگم بگید نیان میگن دختر پُله مردم رهگذر!!!!!!!!!

 

دعام کنید

[ ۱۳٩٥/٧/۱ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]

در دل من چیزی است
مثل یک بیشه نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سرکوه
دورها آوایی ست که مرا میخواند...

 #سهراب_سپهری

[ ۱۳٩٥/٧/۱ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از روزگار باید درس گرفت به امید خوشبختی
امکانات وب