رازهای ِ عمیق ِ بین ِ من و تو
زیباترین اسارت ِزندگی ِ من: تو 
قالب وبلاگ

نمیدونم چطوری شرو کنم

یه راست میرم سر اصل ماجرا:

رابطه ای که تا دیروز صبح بعد از 5سال، مقدمات وصالش فراهم شده بود دیروز عصر قرار شد که دیگه برا همیشه تموم بشه- جانان یه سری شرط برا من گذاشت که هر کس دیگه ای هم جا من بود قبول نمیکرد- دیگه تصمیم بر این شد که فعلا رابطه تموم بشه-

ولی تو مکالمات دیروزمون خیلی چیزا دستگیرم شد؛ از جمله اینکهاگه قبلا شک داشتم که دوستم داره یا نه(!) شکم به یقین تبدیل شد که واقعا دوستم داره

و یسری اطلاعات درمورد اطرافیانم(دوستام) که نصفه و نیمه می دونستم کامل شد.

من خیلی ها رو تو خراب شدن زندگیم مقصر میدونم از اون دوستی که رابطمون از دوستی خیلی فراتر بود و خیلییییی زیاد ادعای نزدیکی میکرد ولی وقتی تو یه برهه از زندگیم دچار یه سری مشکلات شدم و تو دو راهی قرار گرفتم خیلی تمیز کشید کنار

یا خیلی کسای دیگه که اعتمادخودم بهشون باعث شد خیلی اتفاقات بیفته

معذورم از ذکر خیلی حرفا

از دیروز بعدازظهر یه بغض عجیبی تو گلومه و جلو نفس کشیدنموگرفته و هر لحظه منتظرم که نفسم بالا نیاد و ....

جانان داشت از آینده می گفت بهش گفتم هیچ معلوم نیس این تن رنجور من این همه رنج رو تا کی بتونه طاقت بیاره

جانان یه مدت وقت خواست که به حال روحیش رسیدگی کنه و بهم گفت هرگز منتظرش نباشم

این مسئله یکم گیجم میکنه که اگه قراره وضعیت زندگیش خوب بشه پس چرا من منتظرش نمونم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

یه پیشنهادی هم راجع به زندگیم داد که اصلا قابل اجرا نیس و هیچ وقت نمی تونم همچین کاری بکنم یعنی تو خانواده ما همچین چیزی وجود نداشته و ندارد.

میخواست همون دیروز خداحافظی کنه که من گفتم بزار فردا حرف بزنیم

و دیشب ازش خواستم برا بار آخر ببینمش و بهش گفتم بخاطر تو دارم خودمو سیاه بخت میکنم پس بزار یه بار دیگه بتونم ببینمت که قبول کرد و اگه امروز خدا بخواد همدیگرو میبینیم ولی تا حالا هیچی مشخص نیست...

یه راهی به نظرم رسیده که فکر میکنم دیگه آخرین راهه

میخوام تمام تلاشمو بکنم که بعدا اگه نشد خودمو سرزنش نکنم که عه میشه اینکارم بکنم چرا اونموقع به ذهنم نرسید

تمام این نوشته هارو دارم با اشک می نویسم

تصمیم گرفتم که یه مدت ارتباطاتمو قطع کنم و گوشیامو خاموش کنم

اینجا شاید بنویسم و این شاید که میگم بخاطر اینه که اگه شرایط اجازه بده می نویسم

به خوواهرمم گفتم این دوماه محرم و صفر مراعات حالمو بکنید و حرفی از ازدواج نزنید در واقع وقت گرفتم ازشون

جانان گفت اگه ما قسمت هم باشیم خدا دوباره سر راه هم قرارمون میده

دوستان ازتون خواهش میکنم دعا کنید برام

تو فکر اینم که یه راهی پیدا کنم برا فراموشی  یعنی که پاک کردن اون قسمت ازحافظه ام که مهم ترین خاطرات زندگیم توشه نمیدونم چقدر عملی میشه ولی واقعا همچین تصمیمی گرفتم

 

پشیمون شدم از پاک کردن خاطرات ،‌خیلی دوستشون دارم:(

[ ۱۳٩٥/٧/۸ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از روزگار باید درس گرفت به امید خوشبختی
امکانات وب