رازهای ِ عمیق ِ بین ِ من و تو
زیباترین اسارت ِزندگی ِ من: تو 
قالب وبلاگ

دیروز اولین روز کلاس های دانشگاه بود

روز خیلی بدی بود برام رفته بودم بیرون کار داشتم

ظهر رسیدم خونه و مواجه شدم با یه عالمه غر از جانب مادر

مادر خواستگار آخریه زنگ زده بوده که جواب بگیره و وقتی مامانم گفته جواب نه هست خانومه عصبانی شده و با لحن بد با مامانم حرف زده

خلاصه که مامانم تو جون من درآورد

منم خیلی ناراحت شدم نمازمو  خوندم و دراز کشیدم و برا ناهار نرفتم(برا اولین بار بود که قهر میکردم و غذا نمیخوردم) و مامان خیلی از دستم حرص خورد ولی خب باید بهم حق بدن باید درکم کنن

بعدشم آماده شدم رفتم دانشگا

یکی از درسهای مهم که باید حتما سرکلاس حاضر باشم بود

کلاس ساعت 2 بود ولی استاد یکم دیر اومد سرکلاس

خیلی سخت بود

همسن ِ جانان،‌ رفتارهاش مث ِ‌ جانان، صداش مث ِ جانان،‌ نگاهش به زندگی مث ِ‌ جانان،‌

خیلی سخت بود با کسی مواجه شدم که باید تحمل کنم

و در کنار این ماجرا باید جانان رو فراموش کنم

خیلی صحبت کرد از رشته ی خودش و از اوضاع و احوال الانشو

از خانوادش

از اوضاع جامعه

از همه چیز

و همش نگاهش به من بود

حالم داشت به هم میخورد

وقتی سیستم هارو روشن کردیم برا درس اومد چسبید کنار من و گفت باهم کار میکنیم

چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از جلسه ی بعد یه جایی می شینم که نتونه بیاد کنارم

[ ۱۳٩٥/۸/٥ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از روزگار باید درس گرفت به امید خوشبختی
امکانات وب