رازهای ِ عمیق ِ بین ِ من و تو
زیباترین اسارت ِزندگی ِ من: تو 
قالب وبلاگ

همیشه جانان از گریه هام عصبانی میشد

خیلی هم عصبانی میشد و میگفت که سردرد میگیره

ولی دیشب خیلی بهم سخت گذشت

تا صبح چشم رو هم نزاشتم و گریه کردم ، گریه که چه عرض کنم زار زدم

و از خدا خواستم که حفظش کنه از شر ِ شیطون

از خدا خواستم موقعیت خوبی براش پیش بیاره

سردردم شدید شد (چندروزه سینوس هام عفونت کرده ینی حس میکنم علائم سینوزیت رو دارم چون سردرد های خیلی شدیدی میگیرم و علائمش مثل همون وقتاییه که سینوزیت میگیرم)

خلاصه از گریه ی زیادی سردردم شدیییییییییییید شد جوری سرمو میکوبوندم به زمین

وسط این همه سردرد یه لحظه یادم افتاد به پیام ِ خاصی که جانان فرستاد و حالم خیلی خیلی بدتر شد

و فکر کردن به متن پیام باعث شد هم اشکام زیادتر بشن و هم سردرد دیوانه کننده ای که داشتم

تا ساعت 4 این وضعیتم بودتا دیگه با هزار دنگ و فنگ رفتم رو تخت و داشتم چشمامو میبستم (با روسری که بهتر خوابم ببره) دیدیم چراغ گوشیم روشن شد باز کردم دیدم جانان حدود ساعت 3 پیام داده "خابی؟" پیش خودم گفتم براچی پیام داده ؟ ینی از اونموقع نخابیده بوده؟گوشیو گذاشتم رو میز و خوابیدم ولی باز برداشتم و نوشتم"تازه پیامتو دیدم چیزی شده ؟ تو نخابیدی؟" ولی دیگه جواب نداد خب حتما خاب بوده

دیگه بعدشم باز فکر اینکه چکار داشته اجازه نداد بخابم

الانم با دو تا چشم قورباغه ای در خدمت دوستان هستم

 منتظرم جواب بده ولی خودمم میدونم انتظار بی جاییه

 

بعداًنوشت:

خودش پیام داد، و نتیجه گرفتم اونقدرهاهم که فکر میکنم براش بی ارزش نیستم

[ ۱۳٩٤/۸/۱٤ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از روزگار باید درس گرفت به امید خوشبختی
امکانات وب