رازهای ِ عمیق ِ بین ِ من و تو
زیباترین اسارت ِزندگی ِ من: تو 
قالب وبلاگ

سلام به دوستان

پست قبل گفته بودم  یه خوابی دیدم این خواب فکر و روانمو ریخته به هم و اگه قبلش 50درصدی بودم از بعدش 73.5 درصدی شدم

چی بگم ؟ هنوزم نمیدونم بنویسمش یا نه؟؟؟؟؟؟؟

ولی امروز دلو زدم به دریا و میخوام ثبتش کنم شاید یه روزی به حال الانم بخندم

اون شب خواب دیدم:

تو مسجد نشسته بودم و گریه میکردم و مشغول قرآن خوندن بودم که یه دفه یه مرد ِ نورانی ِ سبزپوش اومد نشست کنارم

بهم گفت سوره ی "ص" رو باز کن و آیه ی 43 رو بخون

من مبهوت نورانیت اون آقا شده بودم و فقط داشتم نگاش میکردم و از تموم صورتم اشک می ریخت

بعدش یه جعبه ی ِ خیلی خوشکل بهم داد و گفت این مال ِ تو و یه لبخندی زد و پاشد رفت

من فقط اشک میریختم

در ِ جعبه رو باز کردم یه مقدار پول بود (البته من تا حالا از این پولا ندیده بودم یا خیلی قدیمی بودن یا بعدها چاپ میشن......خخخخخخخخخ)

و یه سری کاغذو چیز ِ دیگه

 

بعدش از خواب پریدم که دیدم اذان صبحه

 

اینکه تو پست قبل گفته بودم یه ربطی به جانان داشت خب  ربط داشت

ولی ربطشو بعدها میگم

یعنی یه چیز ِ دیگه هم تو جعبه بود که فعلا باشه برا بعد

[ ۱۳٩٤/٩/٢٥ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از روزگار باید درس گرفت به امید خوشبختی
امکانات وب