رازهای ِ عمیق ِ بین ِ من و تو
زیباترین اسارت ِزندگی ِ من: تو 
قالب وبلاگ

دیروز بعد از 4ماه و 9 روز همدیگرو دیدیم....قلب

من نشسته بودم رو صندلی پارک منتظر یار و کتاب میخوندم

سرم پایین بود... یه دفه با صدای یار خون تو بدنم به جوش اومد

"سلام"

اومد جلو دستشو دراز کرد و من بی اختیار دست دادم و هنوزم که هنوزه گرمای دستش تو دستمه....قلب

جانان همش غرمیزد که اینجا شلوغه و از این حرفا بخاطر همین خیلی خیلی زود رفت ومنم منتظر موندم سرویس بیاد دنبالم

 

[ ۱۳٩٤/٧/٦ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از روزگار باید درس گرفت به امید خوشبختی
امکانات وب