رازهای ِ عمیق ِ بین ِ من و تو
زیباترین اسارت ِزندگی ِ من: تو 
قالب وبلاگ

این هفته اصلا زندگی نکردم

از اول هفته نمیدونم چرا یهویی تصمیم گرفتم تا وقتی جانان سراغی از من نگرفته منم ازش سراغ نگیرم...

 

بفرمایید ادامه


تا اینکه یکشنبه شب بدجور افتادم و بیمار شدم و خیلی حالم خراب شد،‌آنفولانزا گرفته بودم و بدجوری از پا در اومدم

خلاصه که دوشنبه و سه شنبه استراحت بودمو نتونستم برم سرکار...

القصه سه شنبه شب خیلی از جانان ناراحت بودم و همش میگفتم ینی نمیتونه یه سراغی ازم بگیره ببینه مردم یا زندهناراحت

تا اینکه خودم برا اس فرستادم و هر چی صبر کردم جوابی نیومد

کلافه و نگران بودم وقتی بهش زنگ زدم دیدم گوشیش خاموشه،‌به اون یکی خطش زدم خاموش بود،‌اینجا بود که دیگه داشتم دق می کردم حالم خیلی بدتر شد و رو به موت بودم

خیلی شرایط بدی بود

ایرانسلش روشن بود ولی هر چی زنگ میزدم جواب نمیداد

از شب تا صبح بیدار بودمو همش بهش زنگ میزدم و .....

تا اینکه جواب داد و یکم خیالم راحت شد... اینجا بود که فهمیدم همون روزی که من مریض شدم اونم مریض شده بوده و حالش خوب نبوده

و متوجه شدم که یکی از گوشیاشو فروخته و الان یه دونه گوشی داره

خیلی حالم گرفتس

یه چیزایی رو نمیتونم اینجا بنویسم

فقط نیاز به دعای دوستان دارم

دلم شور میزنه

خدا جووووووووووووووووووون کمکم کن

[ ۱۳٩٤/۱۱/۸ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از روزگار باید درس گرفت به امید خوشبختی
امکانات وب