رازهای ِ عمیق ِ بین ِ من و تو
زیباترین اسارت ِزندگی ِ من: تو 
قالب وبلاگ

چند وقتیه سر ِ اینکه چطوری حرفامو اینجا بنویسم خود درگیری دارم و در نهایت تصمیم میگیرم که ننویسم...

ولی امروز دیدم دیگه نمیشه گفتم شرو میکنم به نوشتن هر چی اومد می نویسم

خیلی دلم گرفته از همه جا از همه کس دلم میخواد برا همیشه برم و یه جای ِ‌ دور تنها زندگی کنم جایی که هیچکس نباشه

فراز و نشیب زیاد دارم یه روز کمتر یه روز بیشتر ولی سر جمع هر روز که به عمرم اضافه میشه و بزرگتر میشم مشکلاتمم با خودم بزرگتر میشه یا یه چیزایی رو میفهمم که به شدت ِ غم و غصه ام اضافه میشه نگران

این روزا خودمم دقیقا نمیدونم از زندگی چی میخوام ،‌خیلی روزای ِ‌ سختی رو میگذرونم،‌سعی میکنم ارتباطمو با جانان کمتر کنم و اینو هم بگم که توو این یک ماه و اندی که رفته مسافرت حتی یه بارم صداشو نشنیدم به دلایلی

از همه طرف تحت ِ فشارم

از طرف خانواده که دیگه واقعا نمیدونم باید چکار کنم راستش خیلی سخته که سربار ِ خانواده ی ِ خودت باشی و کاری از دستت برنیاد جز اینکه تمام طول روز رو بیرون باشی


از طرف محل ِ‌ کارم که واقعا بیشتر از اونی که باید کار میکنم و همیشه هم ازم انتظار داره

از طرف محل ِ‌ شغل ِ‌ دومم(البته یه جورایی میشه گفت شغل چون مزایای آنچنانی نداره) که هیچ موقع موفق نشدم ساعت های کاری مو تکمیل کنم و یه جورایی خودمو مدیون میدونم

و خیلی چیزای دیگه

میدونم شاید بگید اینا که چیزی نیس ولی وقتی اینارو بزارم کنار بقیه ی مشکلاتم واقعا بهم فشار وارد میشه و یه جورایی احساس له شدن زیر بار همه ی این مسائل رو دارم و احساس خورد شدن میکنم

میخواستم توو این پست از آنچه گذشت ِ سال 94 بنویسم ولی واقعا دیدم اگه بخوام در مورد اتفاقاتی که برام افتاد بنویسم شاید نفسم بند بیاد از بس برام سخت گذشت مخصوصا تابستون که واقعا حالم خراب میشه از مرور اون روزها

و یا حتی اوایل سال که با چه نگرانی هایی طی شد و رسید به تابستون و اون اتفاق

 و یا حتی پاییز و زمستونش که با اینکه جانان رو داشتم ولی خب اونطور که باید حالم خوب نبود و همش درگیر مسائل شخصی و خانوادگی و ... بودم

خلاصه بیشتر از این نمیتونم در موردش حرف بزنم و باز کنم که چه اتفاقاتی باعث شد که نتونم 94 رو دوست داشته باشم چون دیگه اشکی ندارم که همراهیم کنن و واقعا نفسم بند میاد

مشهد که بودم جانان و خودم و زندگیمونو سپردم دست آقا و موقع وداع دوباره همون شرط شهریور 92 رو گذاشتم که تا وقتی حاجتمو ندادی دیگه نطلب،‌یه حسی دارم که میده چون دید که چقد تنهام و چقد درمانده ام

راستی مشهد یه عالمه خرید کردم ولی حوصله ی اینکه عکس و بزارم رو ندارم دیگه ببخشید،‌ خرید میکردم که از شدت ِ‌ خستگی ِ روحیم کم بشه ولی در آخر دیدم هیچ تأثیری نداشت راستش روح ِ‌ من با داشتن ِ‌ جانان برا همیشه تسکین پیدا میکنه اینو مطمئنم ،‌ میدونم ی عالمه اشتباه کردم و خودم به خودم ضربه زدم ولی این بار  اول به روح زخمی خودم احترام میزارم...چیزی که این چند سال طرد شد و الان مدیونشم.

+دوستان از همتون خواهش میکنم برای حال ِ‌ خرابم دعا کنید

+دعا کنید این خواستگار جدیده نیاد اصلاخمیازه

 

بعدا نوشت: هر می نویسم حرف دلم نمیشه یه جورایی منظور ِ‌ دلمو نمیرسونه

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٦ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از روزگار باید درس گرفت به امید خوشبختی
امکانات وب