رازهای ِ عمیق ِ بین ِ من و تو
زیباترین اسارت ِزندگی ِ من: تو 
قالب وبلاگ

اوایل سال 89 بود که یه فالی گرفتم و نیت محکمی در مورد زندگیم کردم خب طبیعی بود دیگه حتی هنوز 19 سالمم نشده بود....

فال حافظ بود

شعرشو یادم نیس ولی نوشته بود طوری عاشق میشی که عشقت جهانی میشه

 

 

+الان ذره ذره همه دارن میفهمن ولی نمیدونم تا جهانی شدن چقد دیگه مونده

 

 

+دیروز وقتی از سرکار رفتم خونه خیلی حالم خراب بود ینی هم خسته بودم و هم یه بغض بد گلومو گرفته بود

رفتم تو اتاق و با لباسام دراز کشیدم رو تخت

بابا داشت با خواهر زادم بازی میکرد رفتم تو فکر که هیچ وقت با من اینجوری بازی نکرده

اشکام میریخت

مامان صدام کرد

با بغض جواب دادم ولی نرفتم بیرون

خودمو جمع کردم

مامان اومد پیشم

تو چشام زول زده بود منم تو چشای اون

انقد نگام کرد ببینه حرفی میزنم

دیگه دلش طاقت نیورد

گفت چته

درحالی که چشمامو بستم گفتم خستم(تو دلم گفتم خسته از روزگار)

مامان هیچی نگفت ، رفت بیرون....

[ ۱۳٩٥/۱/۱٩ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ رز ِ سپید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از روزگار باید درس گرفت به امید خوشبختی
امکانات وب